سالها پيش مثلاً چهل پنجاه سال پيشتر، آن زمان كه هنوز معماري ايراني و خانههاي طاقي و پنج دريهاي زيبا و ارسيهاي بالاي سر درها و دركها، دستخوش پيشرفت و تمدن غربي نشده بود، خانه ها صفايي داشتند.حياطها وسيعتر از اتاقها بودند و جولانگاهي براي ورجه وُرجه و قايم باشك بچهها بود.
حوض وسط حياط و دهن شير گوشهي آن و گلهاي شمعداني و احياناً چند ماهي قرمز و تختهاي چوبي كه معمولاً كنار حوض ميزدند. حكايت ديگري بود، درختان نارنج و ليمو و حتماً درخت انگور، كه جزء لاينفك حياطها بود دل اهل خانه را به شادي و فرح مينشاند، مخصوصاً عصرها كه آب پاشي حياط گلي و يا گچي، بوي خاصي در هوا ميپراكند، خاك منزل را دامنگير ميكرد و بينياز از صحرا و دشت و پارك اگر چه پاركي هم نبود، هر چه بود صفا بود و بعضي از مردم خوش ذوق هم ميخواندند.
خاك اين منزل ما بر همه دامنگير است
هر كه يك دم بنشيند ز خيابان سير اسـت