
این عکس دیگری است در پی.
ضمن اینکه مدت زیادی می گذرد که این عکس را پیدا کرده ام - متاسفانه منبع عکس را فراموش کرده ام
این عکس را دیدم و فکر کردم بد نیست اینجا هم باشد...

عکس دیگری نیز به زودی در پی خواهد آمد؛ مثل همین عکس که در پی آمده است...
وقتی می نویسم می دانم چگونه پرده را کنار زده ام و می دانم چشم های مختلفی می نگرند. « چگونه جنگ مقدس نباشد در حالی که فرزندم را در آن از دست داده ام؟ (جبران خلیل جبران) » گوشم پُر است از حرف هایی که زده می شوند / نمی شوند. بگذارید قبول کنیم که چشم ها دیگر زبان گویایی نیستند. تنها با خیره شدن به تو نمی خواهم حرف هایت را بشنوم. باید گفت...
حضور یا تقسیم در کلمات (شکل مفرد: کلمه!)
رسانۀ ملی – امیدواریم شاهد حضور چشم گیر خواهران (یا خانم ها یا دختران یا زنان یا ...) در این عرصه (یا آن عرصه!) باشیم.
اگر چشم هایمان را بیشتر باز کنیم (مثلاً در یک اتاق تاریک) می بینیم که بــــــله! این حضور چشم گیر کافی ست! کافی ست؟ حضور چشم گیر از زیر سقف به زیر آسمان (آنهم شاید!) حضور چشم گیری که کمرنگ ترمان می کند در انبوه چادرهای سیاه. حضور چشم گیر... حضور چشم گیر... این چشم ها کافی ست؟ کافی نیست؟ ما از این حضور چشم گیر، شاهدِ بسیاری هستیم. شاهد اینهمه والده، مدیره، شاعره، و بسیاری "...ـه" های دیگر که همان ه دو چشم است.
از ابتدای همین نوشته را بار دیگر می خوانم و شاهد حضور چشم گیر خواهران (یا خانم ها یا دختران یا زنان یا ...) هستم؛ رسانه، عرصه، بله، انبوه، سیاه، اینهمه، والده، مدیره، شاعره، و و و ـ این تقسیم عادلانه ای است! توجه کنید؛ عادلانه!
در ادامه از حضور چشمگیر خواهرانه و برادرانۀ شما در این ه متشکریم.
نوشته شده توسط فریده دهداران
آرایش گاه ِ عاشورا ده روز طول می کشد.
آرایش گاه های زنانه باید ده روز تعطیل شوند. یک روز قبل و یک روز بعد از ده روز، شاهد هجوم خانم ها هستیم، البته از پشت پرده.
آرایش گاه های مردانه تعطیل نمی شوند. پس ما شاهد گام های آهسته و پیوستۀ آقایان هستیم، از پشت شیشه.
البته من هم عجب آدمی هستم. بعد از اینهمه ده روز، دیگر این حرف ها را باید گذاشت کنار. شیشه ها را باید دستمال کشید. پرده ها را باید کشید. و به راه ها چشم دوخت؛ امام آمد.
عاشورا همیشه برای من عجیب بود. مدرسه ها تعطیل می شدند، و من که مدرسه را هم دوست داشتم، نمی دانستم چه حسی می توان داشت وقتی هم مدرسه دوست داشتنی باشد هم تعطیلی. نمی دانستم، و سرم را بلند می کردم تا لحظات خوش پیش رو را ببینم؛ مهمانی ها، دید و بازدید ها، بازی ها، شوخی ها، خنده ها، ترقه ها، همه به خاطر عاشورا که آمده بود. همۀ اینها بود چون عاشورا فقط خانۀ پدربزرگ کیف داشت ـ هیچوقت مادریزرگی در کار نبود. به اندازۀ سن من از مرگ او می گذشت. همۀ سعی مان را می کردیم که عاشورا خانۀ پدربزرگ باشیم. همه می آمدند؛ دخترها، پسرها، نوه ها، و حتی کسانیکه تا بحال ندیده بودیم با نسبت های عجیب و غریب. همۀ سعی مان را می کردیم که عاشورا، آن جا را از دست ندهیم.
و بعد از اینهمه، حاضر بودیم لذت بزرگ را ببریم؛ تماشا. می پرسیدم: مامان! چرا زن ها سینه نمی زنند؟ مامان جواب می داد: چرا! ببین! و من به مکان مخصوص، نگاه می کردم: نه! زن ها سینه نمی زنند. مامان نشانم می داد: اون خانم را ببین! نشسته سینه می زند. آن یکی... ـ چرا نشسته؟ می شود نشسته هم سینه زد؟ چرا نمی رود آن جا؟... و صدای مردها که باید به گوش خدا می رسید به هوا می رفت. زن ها ساکت نشسته بودند. من گوش هایم را می گرفتم و هنوز می شنیدم.
خانۀ پدربزرگ مثل خیلی خانه های دیگر، محل اظهار نظر بود. اینکه اینها گرم تر سینه می زدند، آنها گرم تر سینه می زدند، اینها... آنها... نظر من گاهی اینها بود، گاهی آنها، گاهی اینها، گاهی آنها. ولی نه چون گرم تر سینه زدن را تشخیص داده بودم، چون اظهار نظرهای مصمم تر را شنیده بودم. بعد ناگهان می گفتم: ولی خیلی هم فرقی نمی کرد، به اندازۀ هم خوب بود! و با تعجب جواب می آمد: نه! اینها... آنها...
ولی خیلی هم فرقی نمی کرد. همۀ مردها یک جور، گرم، سینه می زدند، یک جور صدایشان را به هوا می فرستادند، یک جور چشم هایشان از حدقه بیرون می زد. و همۀ زن ها یک جور نشسته بودند، یک جور تماشا می کردند، یک جور کیف می کردند.
همۀ اینها روی هم رفته چند ساعتی بود که بین آنهمه لحظات خوش گم می شد. و فردا مدرسه ها دوست داشتنی بودند برای تعریف خاطرات خوبی که حتی آنها که گریه هم کرده بودند داشتند.
امشب نشسته ام توی اتاقم. برای من فردا روز تعطیل نیست. هیچ کلاسی ندارم که بخواهد تعطیل شود. امشب نشسته ام توی اتاقم. و همه می دانند برای فردا هیچ خاطره ای ندارم.
آینه ام آینه ام مرد مقالات نیَم
دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما
مولانا
ضمن عرض تبریک به مناسبت فرا رسیدن
روزهای باشکوه عزاداری به وسیلۀ حسین و یارانش خدمت چشم چرانان عزیز (خانم ها و
آقایان)، بیش از این مزاحم اوقات اندوهبارتان نمی شوم و شما را به شنیدن ادامۀ
صدای طبل ها و نعره های عزاداران (خانم ها و آقایان) رها می کنم.
گفتند از "زن ها" بنويس. و من واقعاً چيزي تازه براي نوشتن نداشتم، وقتي هنوز بايد در پرانتز بنويسم ( زن ها ). مادران و پدرانم، برادران و خواهرانم، دختران و پسرانم همه چيز را گفته و نوشته و خوانده و ديده اند.
اگر بر عدالت، رفع تبعيض نژادي، زن يعني انسان و هر چيزي ديگر تأکيد مي کنيم يا به عنوان موضوعي به بحث مي کشانيم، در واقع يا هرگز وجود ندارد يا کافي نيست. و عنوان اين عناوين چه بسا منجر به کمرنگ شدن شان شود نه پررنگ تر شدن؛ چرا که تنها عنوان مي شود تا به عنوانِ "عنوان" موجوديت پيدا کند.
اميدوارم روزي برسد که ديگر نيازي نباشد اينهمه "زن ها" را بنويسيم / ننويسيم. روزي که "زن ها" مجبور نباشند خود را توضيح بدهند. روزي که "روز زن" نداشته باشيم همانطور که "روز مرد". روزي که جنسيت ها را فراموش کنيم و "انسان" را بار ديگر به ياد بياوريم.
در نظر دارم به معرفی بیشتر روستای دوان به ویژه مشاهیر آن بپردازم. بدین منظور در ابتدا از کتاب های موجود استفاده خواهم کرد.* در اولین گام از "ملا جلال الدین دوانی" می نویسم.
جلال الدین محمد معروف به «علامه دوانی»، «محقق دوانی»، «فاضل دوانی» و بیش از همه «جلال الدین دوانی» که در نزد اول دوان به «مُل جلال» معروف است، بزرگترین فیلسوف قرن نهم هجری قمری بوده است. او در سال 830 هجری قمری در دوان متولد شد.
جلال الدین دوانی در طول عمر علمی خود تحت تأثیر افراد مختلف، مکاتب متنوع، و بالاخره موقعیت های گوناگونی قرار گرفته که هر کدام به نحوی بر شکل گیری عقاید و نظریات او موثر واقع گردیده اند. جلال الدین در دوان پله های علوم مقدماتی عصر را یکی پس از دیگری نزد پدر طی کرد و چون در دامان پدری دانشمند پرورش می یافت، ابتدا تحت تأثیر او قرار گرفت که علاوه بر سمت پدری حق استادی هم نسبت به او داشته است.
جلال الدین بعد از فراگیری علوم مقدماتی در دوان، برای تکمیل تحصیلات خود به حوزه فلسفی شیراز که مرکز علمی زمان و مجمع فضلا بود، رفت.
لطفا ادامه مطلب را کلیک کنید...

برای من که یک دخترم، هیچ چیز بدتر نیست از این که تولد همجنس من ـ در شهری که من نیز متولد شده ام ـ چندان خوشایند نمیتواند باشد؛ از نگاه بعضی.
بعضی مثل همان خانمي که وقتی من و خواهرم متولد شدهایم و پدرم شیرینی میدهد، پرسیده است: « چی گیرش اومده؟ » و پاسخ را که میشنود با تعجب میگوید: « دو تا دختر!؟ » و بعد پدرم برخورد میکند و ...
این غمانگیز است. واقعاً غمانگیز است که زنهای ما تولد دختران را ناخوشایند و تولد پسران را نعمت بدانند. و غم انگیزتر اینکه مردان نیز. مردانی که همه در دامن یک زن پرورش مییابند.
یکی از آزار دهندهترین نوع ِ این آزار این است که حتی در صحبت کردن هم این دردِ بزرگ به چشم می خورد؛ فلانی صاحب بچه شد، فلانی صاحب دختر. البته حتی خبر دومی را هم کمتر میشنوید و وقتی نمیشنوید پی میبرید! و خبر اولی را، اگر این فرخنده اتفاق بیفتد، با چهرهای گشوده پی خواهید برد و خواهید شنید، که منظور از « بچه » هر دو جنس نیست بلکه بچه یعنی پسر.
این جمله بسیار کهنه است اما تا زمانی که تفکراتی کهنه تر از آن وجود دارد باید گفته شود و خوانده؛ که آیا اینان نمیدانند پسران را هم زنان به دنیا می آورند.
البته این بیماری منحصر به این شهر نیست اما برای ریشهکن کردن بیماری از بدن یک انسان باید سلامتی هر سلول را تضمین کرد.