هرگاه می اندیشم که چگونه می شود از بزرگانی که خون می خورند و بی مهری می بینند و باز هم می نویسند و می روند و می مانند و... سپاسگزاری کنم می بینم که باید زبان به نکوهش برخی از سکان داران بی سکان مغرور ضعیف حوزه فرهنگ بگشایم... پس بگذرم .. که دو تن از این نام اوران بی نام عزیزانم نازنین عمادالدین شیخ الحکما یی و موسی مطهری زاده است . همان طور که می دانید دومی کتاب مورد بحث زیر را نوشته است و اولی زحمت چاپ را بر خود هموار کرده و این هم وجیزه نادرخور من که در نشریه سلام جنوب به چاپ رسید ...
ور پنجه زنی روزی در پنجه رستم زن
(به بهانه یا معرفی نامه کتاب ناصر دیوان کازرونی)
.... گر تکیه دهی وقتی بر تخت سلیمان ده
ور پنجه زنی روزی در پنجه رستم زن ..... (( مولانا ))
آن سوی خواندن این کتاب و آن کتاب و فراتر از جمع اطلاعات و انباشتن ذهن از فرآورده های دیگران و کارهایی از این دست که البته شاید فی نفسه ارزشمند است، ارزشمندتر است که جوینده واقعیت به حقیقتی دست یابد که چونان عارفی حق بین چشم تماشایش را نه بر روی خود و دیارش بلکه بر روی روی نکویی بگشاید که فراتر از آدم، متعلق به جهان انسانیت است. نظاره ی از این منظر به نفی و تحقیر دیگران به طمع خود بر کشیدن نمی انجامد که این طمع ورزی اگر چه مورد تمجید کوته نظراتی است که همه ی بزرگی را در خود، نه از دیدگاه فلسفی اش، بلکه در خود و خویش در معنای تخنه بند تنی که عنقریب به خاک و سپس باد خواد پیوست، می بینند، البته لته های بی رنگِ غرورِ این فاتحان، ......
لطفا ادامه مطلب را کلیک کنید
از این که مطلب نا قابل مرا در خور مطالعه و اظهار نظر یافتید سپاسگزارم. من هنوز کامپیوتر بلد نیستم و برای سر زدن به وبلاگ کازرون نوشت همچنان منت پذیر پسرم هستم گاهی وقت ها لطفی می کند با هزار و یک قر و لند وبلاگ را باز می کند و با دو هزار و دو اخم و تخم یادداشتکی برایم می نویسد به گونه ای که بسیار اوقات از شر کامپیوتر به چرتکه پناه می برم «تا ببینیم سر انجام چه خواهد بودن».
ادامه را کلیک کنید
اين شيخ نازنين شهر ما (عمادالدين) نيز غريب موجودي است، اگر اينقدر عزيز نبود، با يک کلمه «نه» هم خودش را نجات ميدادم، هم خودم را؛ خاصه اين روزها که بهشدت گرفتارم.
به هر حال من به کازروننوشت آمدم در حالي که براي نوشتن، چون جوانک 18 ساله محله بالايي که به خواستگاري دختر 14 ساله محلهپاييني رفته باشد، دست و دلم ميلرزد:
باز مي لرزد دلم، دستم
باز من ديوانهام، مستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي نخراشي بهغفلت گونهام را تيغ!
واي نپريشي صفاي زلفکم را دست
و آبرويم را نريزي دل
وي نخورده مست
لحظه ديدار نزديک است
« اخوان »
انگار نه انگار که پيش از اين يکصد و چهل مقاله و يادداشت، و چند کتاب(آماده چاپ) نوشتهام. و عجب حکايتي است اين حکايت شيخ و کازرون و کازرونيهاش.
تقريباً همه سالهاي درس و مشق _ از ليسانس تا دکتري _ با وجود همه گونه وسوسه و توصيه، نه در سطح رساله که در حد يک مقاله نيز درباره کازرون ننوشتهام. به استثناي خاطرهاي از کودکي در ويژهنامه روز جهاني کودک در نشريه سلام جنوب. با اينحال نه قصد نوشتن چيزي در اين باره دارم و نه بدون هرگونه تعارفي دانشش را. و مهمتر اينکه هنوز تکليف خود را با اين حکايت کازروننوشت نميدانم. اگر چه ميدانم که قرار است کازرونيهاي شهر و مقيم ديگرشهرها با هدف پيشرفت و رفع كاستيهايش بنويسند و همانديشي كنند.
انصافاً نوشتن در باره کازرون دشوار است، براي چون مني که نه تنها مهمترين مسالهاش بلکه مسئله فرعياش را نيز در زادگاه و پرورشگاهش جست و جو نميکند و هويت را به عنوان اصليترين مساله نه در ديروز و باستان، نه در طبيعت و جغرافيا، نه در لهجه و معماري که در امروز و فردا و انديشه خويش ميجويد و میجويد "رويينتني که راز جاودانگياش اندوه عشق غم و تنهايي بود."
نميدانم چه بايد بنويسم، بهجز حرفهايي از اين دست که ناخواسته شيفتهگان شهر سبز را بيازارم و دوستانم را. با اين همه خوانندگان نزديک ميدانند و از خوانندگان دور ميخواهم که بپذيرند من نيز زيستهام نصيحت شيخ اجل را که:
به جان زندهدلان سعديا که ملک وجود نيرزد آنکه دلي را ز خود بيازاري
پس تا آنجا که ميشود اين نوشتهها را نه در مقابل نوشتههاي خويش که در کنار و حاشيه آن بنگرند. و اين را نيز پنجرهاي ديگر ببينند؛ حتا اگر منظرهاش نه به ميلشان باشد. چون من که از پنجره، شما را به احترام و آرام مینگرم منظره شما را که شايد به ميل من هم نيست.
از رنجي خستهام که آن از من نيست برخاکي نشستهام که آن از من نيست
با نامي زيستهام که آن از من نيست از دردي گريستهام که آن از من نيست
اين فعلا باشد تا هفتههای آينده که باز هم در باره کازروننوشت خواهم نوشت.