عاشورا همیشه برای من عجیب بود. مدرسه ها تعطیل می شدند، و من که مدرسه را هم دوست داشتم، نمی دانستم چه حسی می توان داشت وقتی هم مدرسه دوست داشتنی باشد هم تعطیلی. نمی دانستم، و سرم را بلند می کردم تا لحظات خوش پیش رو را ببینم؛ مهمانی ها، دید و بازدید ها، بازی ها، شوخی ها، خنده ها، ترقه ها، همه به خاطر عاشورا که آمده بود. همۀ اینها بود چون عاشورا فقط خانۀ پدربزرگ کیف داشت ـ هیچوقت مادریزرگی در کار نبود. به اندازۀ سن من از مرگ او می گذشت. همۀ سعی مان را می کردیم که عاشورا خانۀ پدربزرگ باشیم. همه می آمدند؛ دخترها، پسرها، نوه ها، و حتی کسانیکه تا بحال ندیده بودیم با نسبت های عجیب و غریب. همۀ سعی مان را می کردیم که عاشورا، آن جا را از دست ندهیم.
و بعد از اینهمه، حاضر بودیم لذت بزرگ را ببریم؛ تماشا. می پرسیدم: مامان! چرا زن ها سینه نمی زنند؟ مامان جواب می داد: چرا! ببین! و من به مکان مخصوص، نگاه می کردم: نه! زن ها سینه نمی زنند. مامان نشانم می داد: اون خانم را ببین! نشسته سینه می زند. آن یکی... ـ چرا نشسته؟ می شود نشسته هم سینه زد؟ چرا نمی رود آن جا؟... و صدای مردها که باید به گوش خدا می رسید به هوا می رفت. زن ها ساکت نشسته بودند. من گوش هایم را می گرفتم و هنوز می شنیدم.
خانۀ پدربزرگ مثل خیلی خانه های دیگر، محل اظهار نظر بود. اینکه اینها گرم تر سینه می زدند، آنها گرم تر سینه می زدند، اینها... آنها... نظر من گاهی اینها بود، گاهی آنها، گاهی اینها، گاهی آنها. ولی نه چون گرم تر سینه زدن را تشخیص داده بودم، چون اظهار نظرهای مصمم تر را شنیده بودم. بعد ناگهان می گفتم: ولی خیلی هم فرقی نمی کرد، به اندازۀ هم خوب بود! و با تعجب جواب می آمد: نه! اینها... آنها...
ولی خیلی هم فرقی نمی کرد. همۀ مردها یک جور، گرم، سینه می زدند، یک جور صدایشان را به هوا می فرستادند، یک جور چشم هایشان از حدقه بیرون می زد. و همۀ زن ها یک جور نشسته بودند، یک جور تماشا می کردند، یک جور کیف می کردند.
همۀ اینها روی هم رفته چند ساعتی بود که بین آنهمه لحظات خوش گم می شد. و فردا مدرسه ها دوست داشتنی بودند برای تعریف خاطرات خوبی که حتی آنها که گریه هم کرده بودند داشتند.
امشب نشسته ام توی اتاقم. برای من فردا روز تعطیل نیست. هیچ کلاسی ندارم که بخواهد تعطیل شود. امشب نشسته ام توی اتاقم. و همه می دانند برای فردا هیچ خاطره ای ندارم.
بالاخره انتظار 40 ساله مردم کازرون به پایان رسید و جاده جدید کازرون به شیراز افتتاح گردید و کازرون از بن بست 40 ساله و استفاده عاریهای از محورهای مواصلاتی دیگر تاحدودی رهایی یافت و علیرغم اینکه با وجود پروژههای راه سازی متعدد، ازجمله بزرگراه در دست احداث دشت ارژن تا قائمیه و قائمیه تا بابامیدان و نیز بزرگراه قائمیه - برازجان و برازجان به بوشهر و نیز آزادراه شیراز – فیروزآباد – عسلویه که همزمان با این جاده به بهره برداری رسید و نقش پررنگی که این محورها پساز بهرهبرداری در حمل و نقل جادهای ایفا میکنند نمیتوان رونقی بیش از 10 سال با تاثیرگذاری بسیار بالا برای این جاده انتظار داشت، اما به هرحال افتتاح این جاده نقطه عطفی در ایجاد طرحهای عمران و توسعه کازرون پساز انقلاب (وحتی قبل از انقلاب) محسوب میگردد که تاثیرات آن به تدریج در رونق اقتصاد، فرهنگ، توسعه و پیشرفت کازرون نمایان میگردد.
برهمین اساس توجه مردم کازرون بایستی...
لطفا ادامه مطلب را کلیک کنید
آینه ام آینه ام مرد مقالات نیَم
دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما
مولانا
ضمن عرض تبریک به مناسبت فرا رسیدن
روزهای باشکوه عزاداری به وسیلۀ حسین و یارانش خدمت چشم چرانان عزیز (خانم ها و
آقایان)، بیش از این مزاحم اوقات اندوهبارتان نمی شوم و شما را به شنیدن ادامۀ
صدای طبل ها و نعره های عزاداران (خانم ها و آقایان) رها می کنم.
"در حاشیه افتتاح جاده کازرون-شیراز توسط ریاست محترم جمهور"
در این لحظات مبارک، نوای دلنشین چرخ بال ریاست محترم جمهور،
گوش های آسمان را نوازش می دهد و عزم بر افتتاح جاده ای با تاریخ 40 سال انتظار با دستان مبارکش دارد. ظاهرا قرار است تونلهای جاده کازرون-شیراز نیز نامگذاری شوند؛ پیشنهاد بنده برای نامگذاری تونلها این است که کل تونلها به نام نمایندگانی که به بهانه احداث همین جاده به مجلس راه یافتند نامگذاری شود و چون احتمالا تعداد نماینده های راه یافته از تعداد تونلها کمتر است پس یکی از تونل ها را به مبارکی این لحظات، به نام دکتر حاج محمود و دیگری را به نام پیشنهاد دهنده این طرح، یعنی خود من نامگذاری کنند. اگر هنوز هم جا داشت و یا خواستند روی پیچ های جاده هم اسم بگذارند از نام کسانی که مردند و افتتاح جاده را ندیدند استفاده شود بهتر است. خداوند به حضرت محمود صبر و اجر جزیل عنایت فرماید تا بتواند هر چه سریعتر دوره خدمت خود را به مردم شریف ایران و کازرون به پایان برساند و هم دولت خدمتگزار نفس راحتی بکشند هم ملت خدمتکار. این شعر را از اعماق کازرونِ وجودم تقدیم
می کنم به مردی که نه تنها جغرافیا که تاریخ را هم گیج کرده است:
حاج محمود عزیزم! السلام
زائر تهران گریزم! السلام
شهروندی ساده و بی شیله ام
مثل تو پروانه ای بی پیله ام
گفته بودم تا بیایی افتتاح
سفره دل واکنم صِرف مزاح
الغرض گویا رئیس دولتی
می خوری نوشابه با نانِ پَتی
امر کن ما هم سپورت می شویم
لپه های آش شورت می شویم
کام تر کن تا کنیزیّت کنیم
جاده باشی قلوه ریزیّت کنیم
ای فدای "هاله" دور سرت!
حضرت عیسی تویی دنیا خرت
صاحب سرگیجه انسان تویی
دشمنت "بزغاله" و چوپان تویی
هر که در اخلاص تو شک می کند
نام خر را روی خود حک می کند
گفته بودم: بوی "دولک" می دهی
بوی عطر "خارتپولک" می دهی.
حال بوی عطر حاجی می دهی
هر مریضی را علاجی می دهی
منتها مرد حسابی خوب من!
راه حلهایت گلابی خوب من!
طرح امنیت سَرِ فرهنگ نیست
چاره تشویش ما در جنگ نیست
سیر در آفاق و انفس می کنی
آسمان ها را تجسس می کنی
لحظه ای پایین بیا ما را ببین
از "انارستان" ما نوری بچین
ما "پریشان" نگاه خسته ات
چاکر افکار تند و بسته ات
ای انرژی در نگاهت هسته ای!
بند دنیا را به "یابو" بسته ای
تو عمو زنجیر بافی بعد از این
منجی راه "بنافی" بعد از این
کازرون را پایتخت عام کن
مرکز و دروازه اسلام کن.
" حر "
مقدمه:
طی ماههای گذشته بهانه های متعددی دست داد تا نوشتن پست جديد به زمان حال موكول شود. انتقال به خانه جديد و اضافه شدن آقا پوريا به جمع دو نفري خانواده و حواشي اين اتفاقات ميمون، معذوريت مرا از ادامه حيات مجازي رقم زد. البته عرض كردم اينها فقط بهانه است و مشكل، چيز ديگري است. براي پسرم غزلي نيز سروده ام كه اگر خواهش كنيد آن را در پست بعدي مي گذارم و اگر هم خواهش نكنيد فقط يك دندگي خود را اثبات كرده ايد. ترجيح مي دهم در مورد چند كلمه مبتلابه اين روزها نكاتي را عارض شوم:
برای خواندن ادامه مطلب عبارت زیر را کلیک کنید: